خرید بک لینک

درِ بیخودی :/

نمیدونم اولین بار کی ایده این در های فلزی پلمپ شده نوشیدنی ها رو داد! در تلاش برای باز کردن درِ لیموناد با چاقو و قاشق و ابزارآلات مختلف بودم که دستم خون آلود شد و نصف شیشه هم ریخت توی سینک تازه وقتی بازشم میکنی اگه چیزی ازش بمونه نمیتونی توی یخچال نگه داری چون زارتی گازش میپره -_- این چه چیز بیخودیههه

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:12

وسوسه های شیطانی

اومدم از اسنپ شیرینی و بستنی و این چرت و پرتارو سفارش بدم، لحظه آخر کنسل کردم و به جاش پاشدم عدس خیس کردم که بعد از اینکه ورزشم تموم شد تخم مرغ و عدس بخورم :))))) احساس میکنم فرشته های سمت راستم با غرور و افتخار دارن بهم تعظیم میکنن :)) مخلصم. ولی دیگه قول نمیدم در برابر وسوسه های بعدی هم همینقدر مقاومت کنمااا

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:12

چوب شور های خوشمزه

اقا هر تصوری از چوب شور دارید بندازید دور و برید چوب شورهای "اولکر" رو تست کنید. طعم های مختلف داره که من فلفلی و سبزیجاتشو خوردم و خداااس الان فهمیدم اون شکلات "لاویوا" هم که عاشقشم مال همین برند اولکر هست در واقع. اونم گااااده انگار تکه ای از بهشت رو گاز زدی ( کاش این برند ها بدونن من چقد مُبلِغ خوبی هستم و این وظیفه خطیر رو به من واگذار کنن و هر سری محصولات به‌روز و خوشمزه برام بفرستن که تست کنم و براشون تبلیغ کنم )

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:12

هوای ابری

من نمیدونم چطور یه عده دلشون با هوای ابری میگیره ؟ واقعا ایده آل ترین هواااست امروز صبح از خونه در اومدم هوا ابری و به نسبت روزهای گذشته خنک تر بود و من غرق در لذت شدم اول صبح. البته الان دوباره آفتاب بی تربیت پیداش شد و هی سرک میکشه از زیر ابرا :/

تنها خبر خوبی که این چند وقت خوندم این بود که قراره پاییز پر بارشی داشته باشیم. واای بارون و پاییز دو عشق ابدی من ❤️

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:12

من بهتون گفته بودم اگه سر قضیه ای خیلی خنده ام بگیره دیگه برای این خنده هیچ دکمه کنترلی ندارم دیگه ؟ :))چند روز پیش با یکی از دوستام که اونم مثل منه و ما دو تا اصلا نباید در موقعیت های جدی کنار هم قرار بگیریم، در یک جلسه رسمی حاضر شده بودیم. وسط جلسه سر یه مبحث خیلی خیلی مسخره ای خندمون گرفته بود. حالا مگه این نیش باز جمع میشد ؟ اولش تمام تلاشمو کردم کنترل کنم هی رومو کج میکردم اینو نگاه نکنم دیدم اصلا فایده نداره. دوستم از شدت خنده نمیتونست جملشو ادامه بده اینقدر خندیدیم که از چشمامون اشک میومادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:12

در روز جاری اول صبح هوا ابری بود و منم سوار اسنپ و پشت چراغ قرمز بودم، ماشین بغلی صدای آهنگش میومد که بانو میخوند: یه روزی گله کردم من از عالم مستی تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی، من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید.و همین ترکیبِ هوای ابری و صدای بانو روزمو ساخت :) از برگشتی هم یه مسیری رو پیاده میومدم که برای چند دقیقه ای بارون گرفت و بوی خاک بارون زده بلند شد و روز زیبام رو تکمیل کرد :) ینی اینقدر آب و هوا میتونه روی مود من تاثیر بذاره هاا :)) البته بانو هم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:12

عروسی

داشتم پلی لیست آهنگ های عروسی طوری گوش میدادم و واقعا دلم خواست یکی از آدمای نزدیک زندگیم زودتر عروس شه و برم عروسیش :))) یادش بخیر عروسی خواهرم خیییلی زیاد خوش گذشت! آخر شب پاهام دیگه حس نداشت از زور رقص :)) برای رقص چاقوش اون آهنگ " رقص چاقوی تو رو هیچکی تا حالا ندیده" رو گذاشته بودیم و قبلش هزاران بار تمرین کردیم که کدوم تیکه آهنگ کی چاقو به دست بیاد وسط قر بده :)) وای عخی چقد دلم براش تنگ شد. الان هزاران کیلومتر ازم دوره و فقط گاهی میتونم از پشت گوشی ببینمش :(

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:12

این کلیپ آهنگ عروس دوماد خیلی خیلی برای من نوستالژیه :) یه سری از تصاویر و خاطرات بچگی توی ذهنم کاملا واضح و زندس. یکیش همین کلیپ! هروقت این آهنگو گوش میدم یه روزی رو یادم میاد که مامانم همه پنجره های خونمون رو باز کرده بود و پرده هارم کشیده بود، خونمون پر از نور بود و باد میومد، بوی غذاشم توی کل خونه پیچیده بود، هم زمان توی تلویزیون با صدای بلند یه سری آهنگ گذاشته بود و باهاشون میرقصید :)) یکی از آهنگا دقیقا همین بود که یادمه توی همون عالم بچگی خیلی با

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 6:35

خرید کردن اون خریدای دیشبو بالاخره قطعی کردم و خوشحالم ^-^ واقعا خرید کردن خیلی لذت داره. من همچنان هرچیز جدیدی که میخرم تا یه مدت براش ذوق دارم. چند هفته پیش یه صندل جدید آنلاین خریده بودم که رسیده بود شرکت. همون لحظه کفشای خودمو انداختم کنار و اونارو پوشیدم و باهاشون رژه میرفتم :)) حالا کفشای قبلیم توی جعبه این صندل ها جا نمیشد و برای بردنشون به خونه باید عوضش میکردم. دوستم میگفت خب چته درش بیار فردا میپوشی دوباره دیگهه. گفتم نهه دلم نمیاد در بیارم خیلی دوسشون دارم :)) + عامااا گاهی هم خرید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 6:35

امروز یه داستانی توی شرکت به وجود اومد که باز من یادم اومد چه چیزهای ناخوشایندی هست که از بچگی با من مونده و باید درمون بشه!!موضوع این بود یه مشکلی توی پروژه ای که به طور اشتراکی با یکی از همکارام کار میکنیم به وجود اومد. ولی اون مدیر پروژه هست و خیلی از مسئولیت ها با اونه. و این مشگلی هم که به وجود اومد چیزی بود که خودش تایید کرده بود ( و تاییدش اشتباه بود)بعد حالا ری اکشن من چی باشه خوبه ؟ طبق معمول همیشه انگشت اتهام رو خودم گرفتم سمت خودم! که آره حالا درسته اون اشتباه کرد تو چرا چک نکردی ( کاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 6:35

پسر بچه های بامزه

قبلا میگفتم بچه فقط دختر! حس میکردم پسر بچه دوست نخواهم داشت و باهاشون ارتباط نمیگیرم. اما الان میبینم چقد گوگولی و بامزن و دنیاشون باحاله :))

توی دوران جنگ هم که تایم زیادی خونه بودم و در معاشرت با فامیل، با پسرِ دختر عمم که هشت سالش هست داداشییی شدم☺️بچه فیووریتمه واقعا. شر و شیطون و بامزه و توله سگگگگ :))

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 6:35

جوانی کجایی که یادت بخیر

امروز توی کلاس والیبال داشتم برای یه سری بچه ی ۱۶-۱۷ ساله توضیح میدادم که باباااا بخدا ۲۶ سال سنی نیست :))) آخه وقتی فهمیدن من ۲۶ سالمه براشون خیلی عجیییب بود و یکیشون هی میگفت داری مسخرمون میکنی راستشو بگو چند سالته. وا :))

فکر کنم توقع دیدن یه پیرزن عصا به دست رو داشتن. بابا چرا اینجوری میکنید. حالا درسته من از درون احساس کهن سالی دارم ولی دیگه شما نباید به روم بیارید :))

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 6:35

دزد خانه یه مدت هروقت میرفتم خونمون، موقع برگشت یه چیزی رو می دزدیدم :)) خیلی وقتا از خواهرم گاهی هم از مامان یا بابام. اینکه خودشون چیزی رو بهم میدادند بحثش جدا بود. این که یواشکی کش بری هیجانش بیشتره :)) حالا اینجوری شده که هروقت چیزی توی خونه گم میشه مامانم زنگ میزنه که مائده تو فلان چیزو با خودت نبردی؟! مثلا امروز پیام داده که تو کاغذ های هواپز رو برنداشتی؟ وااا مادر من! اینو دیگه چرا باید بردارم آخه. یا اون سری خواهرم زنگ زده بود که تو رژ منو برداشتی ؟ هرچی میگفتم نه باورش نمیشد. گفتم واقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 6:35

" از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟"

روزی هزاران بار اینو از خودم میپرسم. آمدنم بهر چه بود واقعا ؟؟ قطعا نباید زندگی اینقد ساده و مسخره و بی هدف باشه. یه چیزی این وسط کمه. یه چیزی رو این وسط گم کردم و دارم دنبالش میگردم. کاش تا پیداش نکردم مهلت زندگی کردنم تموم نشه!

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 6:59

گاهی دلم برای احساس خانواده داشتن، رهایی، بی دغدغگی و مسئولیت زندگی نداشتن به شدت تنگ میشه!!

برچسب: نویسنده: آریا کریمیان تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 6:59

صفحه بندی