امروز یه داستانی توی شرکت به وجود اومد که باز من یادم اومد چه چیزهای ناخوشایندی هست که از بچگی با من مونده و باید درمون بشه!!
موضوع این بود یه مشکلی توی پروژه ای که به طور اشتراکی با یکی از همکارام کار میکنیم به وجود اومد. ولی اون مدیر پروژه هست و خیلی از مسئولیت ها با اونه. و این مشگلی هم که به وجود اومد چیزی بود که خودش تایید کرده بود ( و تاییدش اشتباه بود)
بعد حالا ری اکشن من چی باشه خوبه ؟ طبق معمول همیشه انگشت اتهام رو خودم گرفتم سمت خودم! که آره حالا درسته اون اشتباه کرد تو چرا چک نکردی ( کاری بود که کلا به من سپرده نشده بود)، تو مگه عضو این پروژه نیستی ؟! توام باید حواستو بیشتر جمع میکردی!
بعد از این مکالمه ذهنی که داشتم، یه لحظه نشستم از دور صحنه رو تماشا کردم و با خودم گفتم طفلکی تو!! چرا سر هر چیزی خودتو مقصر میدونی؟ چرا همیشه اشتباهای دیگرانم به گردن خودت میندازی؟! چرا هیچ وقت فکر نمیکنی شاید کار یکی دیگه درست نبوده!؟ و بعد صحنه هایی از بچگیم یادم اومد که همیشه ما بودیم که مقصر همه مشکلات بودیم! ما بودیم که اشتباه میکردیم و بقیه درست میگفتند. ما بودیم که باید بیشتر به رفتارمون و حرفامون توجه میکردیم! وگرنه بقیه آدم ها که ایده آل ترینن! تو حتما کاری کردی که اون از دستت عصبی شد! تو حتما کاری کردی که اون این حرفو رو زد!
نمیدونم شاید خیلی از ما اینطوری بزرگ شده باشیم. ولی از یه جایی به بعد باید خودمون بیشتر حواسمون به خودمون باشه و اون بچه کوچولویی که همیشه تقصیرا گردنش افتاده رو بغل کنیم و بگیم تو هیچ کاری نکردی کوچولو! این دیگران هستند که باید بیشتر مراقب رفتار ها و حرف هاشون باشند!
برچسب:
نویسنده: آریا کریمیان