این روزها ... - تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 4:48
دیگه ببین بیکاری این روزا به کجا رسیده که من دوباره اومدم سراغ این وبلاگ و دستی بهسر و روش کشیدم و آهنگشو عوض کردم و گفتم یه پستی هم این وسط بزارم چه میکنید با این روزاتون ؟من از خوابگاه با کلی ذوق او
اندکی دردودل :) - تاریخ: 1398/8/3 ساعت: 23:31
اون روز توی اینستا یه پیجی رو دیدم که استوری گذاشته بود و سوال پرسیده بود که"بزرگ ترین چرای زندگیتون چیه؟"همون لحظه چراهای مختلفی اومد توی ذهنم ...بین اون چراها گشتم دنبال بزرگ ترینش و در نهایت نوشتم
بازگشت :) - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 4:56
و بالاخره برگشتم به دوران خوش زندگی دلم برای نوشتن اینجا حسابی تنگ شده بود اگه حس و حالش باشه شاید دوباره ادامه دادم :) البته فعلا که اینجا تارعنکبوت بسته فکرم نکنم از دوستای بی معرفت قدیمی کسی هنوز
خووشی :) - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 4:56
+ بهتریـــن و لذت بخش ترین زمان بعد کنکور تا قبل اعلام نتایجشه ینی حتی اگه کنکورتم خراب کرده باشی حداقل تا اون زمان میتونی بدون نگرانی خوش باشی برا خودت و بگردیتوی این مدت همه ی عقده هامو خالی
تبریز :) - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 4:56
+این مدتی که تبریز بودم تحت تاثیر محیطش طبع شاعری منم گل کرد شروع کردم به سرودن شعر با اسم دوستام بزارید یه نمونشو براتون بنویسم مثلا برای اسم هما ای هما آمده ای رخنه کنی بر دل من شده ای دین و دل
و باز هم ... :) - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 4:56
دلمان تنگ نوشتن اینجا شد دوباره :) ولی بلاگفام یه زمانی خیلی حال و هوای خاصی داشتااا .... زمانایی که کلی دوست خوب پیدا کرده بودم و هر دفعه با شوق و ذوق میرفتم پستاشونو میخوندم و از زندگی های قشنگشون
دندون :D - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 5:24
+ بالاخره رفتم برا دندونام خب بزارید از همون اول شروع کنم ... اولش که وارد شدم و روی صندلی مخصوص دراز کشیدم ... در حالی که اونور تر از من یه مرده ای بود که برای کشیدن دندونش فک کنم اومده بود ... دکتر هم در حال کشیدن بود ... اینقد آخ و اوخ کرد و بالا پایین پرید که من همونجا با دیدن اون وضع میخواستم د...
سوتی :D - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 5:24
+ دو شب پیش گلنوش اومده بود خونمون با مامانش که پارچه مانتو منو برش بزنن .... تولدش 25 شهریوره و از اونجایی که ما اون زمان مسافرتیم از الان کادوشو بش دادیم :) مامانم ازین عروسک گوگولی فندوقیا براش گرفته بود که همون اول من فاتحشو خوندم لباساشو که در اوردم بعد دیدم موهاش شلختس بش گفتم بیا باز کنیم دوب...